اقتصادیدسته‌بندی نشدهفناوری

شاه اسماعیل، نوجوانی نابغه که ایران را از نو ساخت/ بزرگترین اشتباه شاه جوان در جنگ چالدران/ چگونه ایران جدید شیعه شد؟

حسین نیازبخش- امروز سالروز تولد شاه اسماعیل صفوی است؛ پادشاهی که با وجود تمام سیاست های درست و غلطش ایران نوین را به وجود آورد و مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران نمود و از این جهت، یکی از تاثیرگذارترین افراد تاریخ کشور است. در این گزارش قصد داریم مروری کوتاه بر زندگی، سیاست ها و اقدامات بنیانگذار سلسله صفویه داشته باشیم.

کودکی که روزگار او را خیلی زود بزرگ کرد

شاه اسماعیل صفوی فرزند شیخ حیدر و از نوادگان شیخ صفی الدین اردبیلی است. بعد از حمله مغولان به ایران، عرفان و صوفی گری در مناطق مختلف ایران، به خصوص غرب کشور رونق گرفت. اردبیل محل ساخت و توسعه خانقاه ها شد. شیخ صفی الدین اردبیلی بزرگترین صوفی عصر خود بود که خانقاه اردبیل را ایجاد و در آن سکنی گزید. نوادگان شیخ صفی الدین وارث خانقاه او شده و به واسطۀ او به جایگاه اجتماعی بالایی رسیدند. آنها به مذهب شیعه گراییده و آن را با عرفان و صوفی گرایی تلفیق کردند. همزمان بسیاری از آنان با پرورش و رواج سنت فدایی پروری، ارتشی مجهز پرورش داده و آماده نبرد و جهاد شدند.

شیخ حیدر، پدر شاه اسماعیل با جذب ترکان آناتولی که از شیعیان صوفی گرا بوده و به صفویه ارادت داشتند، اردبیل را تصرف کرد و سپس به فداییانش حکم جهاد داد. او به سمت گرجستان و ارمنستان حرکت کرد و با حکومت مسیحی شروانشاهیان درگیر شد. در آن زمان، آق قویونلوها، قدرتمندترین حکومت منطقه ای ایران بودند. آنها که از قدرت گرفتن خاندان شیخ صفی می ترسیدند به کمک شروانشاهیان رفته و لشکر شیخ حیدر را شکست داده و او را هم به قتل رساندند. در زمان مرگ شیخ حیدر، شاه اسماعیل یک سال بیشتر نداشت. او به همراه خانواده و برادر بزرگترش، سلطان علی به فارس تبعید شد.

بعد از چند سال، سلطان علی که حالا صوفی اعظم خانقاه اردبیل و رهبر خاندان شیخ صفی الدین بود از تبعید رهایی یافت. میان وارثان سلطنت آق قویونلوها جنگ درگرفت و یکی از وراث به نام «رستم» برای پیروزی بر سایر رقبا از سلطان علی و طرفدارانش کمک خواست. سلطان علی و خانواده اش از فارس فرار کرده و به اردبیل آمدند. با کمک قزلباشان صفوی، رستم، پادشاه آق قویونلوها شد اما به زودی متوجه خطر صفویه شد و با مکر و نیرنگ، سلطان علی را کشت.

بعد از مرگ سلطان علی، برادر کوچکش اسماعیل، صوفی اعظم اردبیل و وارث خاندان صفویه شد. او در آن زمان حدود 6 سال سن داشت و در خطر قتل یا اسارت بود. فداییان صفوی او را به لاهیجان فرستادند تا مخفیانه زندگی کند و در موعد مناسب به اردبیل بازگردد. اسماعیل در لاهیجان توسط کارکیا میرزا علی فرمانروای محلی دیلمان که شیعه و دوستدار خاندان صفوی بود، پرورش یافت. او در لاهیجان به طرق صوفیه آشنا و برخی عقاید شیعه را فراگرفت.

پس از چند سال که اوضاع داخلی حکومت های محلی ایران به هم ریخت، اسماعیل به اردبیل بازگشت و از فرصت استفاده و تاج گذاری کرد و سلسله صفویه را بنیان گذاری نمود. شاه اسماعیل در زمان تاج گذاری فقط 13 سال داشت اما با استفاده از هوش خود توانست سلسله آق قویونلوها را سرنگون کرده و در کمتر از چند سال سراسر ایران، قفقاز و حتی بصره و بغداد را به تصرف خود در آورد. اما آنچه باعث شد یک نوجوان 13 ساله بتواند ایران نوین را به وجود آورده و کاری کند که در طول هزار سال، پادشاهان بزرگی مانند مرداویج و عضدالدوله دیلمی و یعقوب لیث نتوانسته بودند به انجام رسانند چه بود؟

چگونه شاه اسماعیل ایران جدید را ساخت؟

شاه اسماعیل صفوی از سه سنت فکری و سیاسی و اجتماعی بهره می برد؛ سنت شیعی، سنت عرفانی و صوفی گری و سنت ایران باستان. او با هنرمندی توانست این سه سنت را با هم ترکیب و معجونی آماده کند که بتواند ایران را بعد از هزار سال به یک کشور واحد سیاسی تبدیل نماید.

 او مقام پادشاه ایران باستان را به عنوان نهادی مقدس احیاء کرد. همانطور که در عصر ایران باستان، پادشاه حافظ مذهب زرتشتی بود، شاه اسماعیل نیز شیعه را دین ملی اعلام کرد و شاه صفوی را به عنوان حافظ این دین ملی معرفی نمود. از طرف دیگر، از طریق پرورش طریقت صوفی گری و آموزه «انسان کامل»، توانست فداییان قدرتمندی پرورش دهد. او خود را «مرشد کامل» یا «اعظم» نامید. هفت قبیله شیعه و صوفی گرا که در آناتولی زندگی می کرده و به خاندان شیخ صفی ارادت داشتند، مجذوب آموزه و باور شاه اسماعیل شده و به ایران آمدند و با شاه صفوی بیعت کردند و بدین طرق حکومت صفویه رسما به قدرت رسید.

شاه اسماعیل صفوی در بدو امر با مشکلات فراوانی روبه‌رو بود. از زمان های قدیم میان نیروهای دیوانی و نظامی حکومت های ایران اختلاف بود. دیوان همیشه در دست فارس ها و ارتش در دست ترکان بود و میان این دو گروه نیز اختلافی دائمی وجود داشت. شاه صفوی از طریق پیوند مذهب شیعه و ملیت ایرانی این مساله را حل کرد. او کشوری جدید با محوریت مذهب شیعه به وجود آورد که هم شامل تمام شیعیان از جمله ترکان آناتولی و قزلباشان می شد و هم شامل ایرانی ها از جمله وزرا و دیوان سالاران می گردید. بدین طریق، مشکل تاریخی قوم گرایی و قبیله گرایی توسط شاه جوان صفوی از بین رفت و ایران بعد از سالها به یک مُلک واحد و منسجم تبدیل شد.

نقایص شاه جوان؛ از تندخویی تا اعتماد به نفس کاذب

شاه اسماعیل پادشاهی عجیب بود. او بسیار زیرک و مطلع بود. مشهور است که عاشق شاهنامه بود و بسیار تاریخ می خواند. با این حال، حکومتی که او ساخت از برخی ضعف های تاریخی و مهم رنج می برد. او نهاد پادشاهی ایران باستان را احیاء کرد اما نتوانست ساختار سیاسی ایران قدیم را به طور کامل زنده کند. مقام وزارت به شدت ضعیف و اشراف نیز کم مایه بودند. از آن سو، قزلباشان آنقدر قدرتمند بودند که می توانستند به راحتی قدرت را به دست بگیرند. شاه اسماعیل با بالا بردن مقام خود و انتسابش به «فره ایزدی» توانست خود را رهبری معنوی معرفی کرده و قزلباشان را مطیع نگه دارد اما بعد از مرگش مشکلات شروع شدند. جانشینان شاه اسماعیل از کاریزمای او برخوردار نبودند و به همین دلیل، قزلباشان شروع به قدرت گرفتن کردند. از آن سو، به علت غیبت نهاد ولیعهدی، فرزندان شاه جذب قزلباشان شده و درگیری های داخلی شدت گرفت. حدود 50 سال بعد از مرگ شاه اسماعیل، فرزند کشی، برادرکشی و پدرکشی در خاندان صفوی رواج یافت و اگر اقتدار شاه عباس و تغییر رویه او نبود شاید سلسله صفوی زودتر از اینها از بین می رفت.

مشکل دیگر شاه اسماعیل خوی نسبتا تند و باورهای اشتباهش بود. خوی تند او باعث شد قزلباشان بسیاری از مخالفان را اعدام کنند. بسیاری از اهل سنت به قتل رسیدند. متاسفانه در برخی موارد اعدام ها بسیار سنگدلانه بود. برای مثال، شاه اسماعیل دستور داد یکی از مخالفانش را تکه تکه کرده و گوشتش را میان قزلباشان پخش کنند تا آنها از آن بخورند. همچنین، بسیاری از زندانیان در عصر او به سیخ کشیده یا پوست بدنشان کنده شد. از این قساوت ها بسیار از شاه صفوی دیده شده است.

صفت بد دیگر شاه صفوی خودپسندی و توهم بسیار عجیبش بود. بسیاری از قزلباشان در ابتدا او را «ولی خدا» و جانشین ائمه هدی می دانستند اما او بعد از قدرت گیری، از باور انسان کامل و حلول صوفیه استفاده کرد و خود را موجودی ایزدی و نیمه خدا دانست. این دروغ رندانه کم کم به نظر شاه راست آمد. شاه اسماعیل با اعتماد به نفس کاذب خود و با این باور که الهی است و شکست نمی خورد شروع به جنگ با اقوام مختلف کرد. این تهور در ابتدا به او کمک کرد. او توانست ازبکان را شکست دهد و سراسر شرق را به تصرف خود در آورد. قزلباشان نیز بیش از گذشته به این جوان شجاع اعتماد پیدا کردند و شکی نداشتند که او موجودی الهی و شکست ناپذیر است. با این حال، تهور او در برابر عثمانی ها کار دستش داد.

شاه اسماعیل معتقد بود تمام عثمانی های سنی مذهب، مهدور الدم هستند. او پس از قتل شیبک خان ازبک، جسدش را پر از کاه کرد و با نامه ای تند و توهین آمیز نزد سلطان بایزید دوم، سلطان عثمانی فرستاد. سلطان عثمانی که درگیر مشکلات داخلی بود در ابتدا سکوت پیشه کرد اما شاه اسماعیل اقدامات تحریک آمیز خود را شدت داد. او به قتل اهل سنت ادامه داد و با تحریک شیعیان لبنان و آناتولی و ترغیب آنان به قیام علیه عثمانی، برای سلطان ترک خط و نشان کشید. بایزید دوم چند پیک برای اسماعیل فرستاد و از او خواست که از جنگ و تحریک دست بردارد اما شاه اسماعیل که خود را شکست ناپذیر می دید، سفیر سلطان را تحقیر کرد و به کشورش بازگرداند. این اقدامات سرانجام باعث وقوع جنگ بزرگی شدند که سرنوشت شاه اسماعیل و دولت نوپای او را زیر و رو کرد.

جنگ چالدران؛ سیلی محکمی که شاه الهی را انسانی کرد

بعد از عزل سلطان بایزید، فرزندش سلطان سلیم به قدرت رسید. او با قتل برادرانش توانست به تاج و تخت برسد و این نشان می دهد که تا چه حد قسی القلب و متهور بوده است. سلطان سلیم با نوسازی ارتش و سرکوب مخالفان و شکست غربی ها توانست عثمانی را به قدرت برساند. او بعد از احیای قدرت عثمانی به سرعت عازم مرزهای ایران شد تا شاه جوان اما متهور صفوی را شکست داده و برای همیشه از شر او خلاص شود.

تعداد سربازان سلطان سلیم بیش از 200 هزار تن بود. او همچنین، 500 عراده توپ جنگی بزرگ به همراه داشت و صدها هزار سوارکار به همراه آورده بود. این نشان می دهد که او قصد تصرف کامل ایران و نابودی صفویه را داشت. سلطان سلیم بعد از رسیدن به آناتولی و دیار بکر، شیعیان را از دم تیغ گذراند و با قساوتی تمام، مخالفانش را سرکوب کرد. او سپس به سمت آذربایجان راه افتاد تا با شاه اسماعیل مصاف کند.

در همین زمان، شاه اسماعیل در شرق، مشغول جنگ با ازبک ها بود. شاه صفوی بعد از باخبر شدن از اوضاع آذربایجان با 40 هزار سرباز عازم آذربایجان شد. در راه عشایر و قبایل مختلفی را هم با خود همراه کرد و آمادۀ نبرد با سلطان سلیم گردید.

سید جواد طباطبایی معتقد است بحران سیاسی ایران را می توان از تحلیل جنگ چالدران به خوبی فهمید. شاه اسماعیل زمانی به محل نبرد یعنی چالدران رسید که ارتش 200 هزار نفری عثمانی هنوز استقرار نیافته و به خصوص توپ هایشان در محل های مناسب قرار نگرفته بود. در این زمان، نورعلی خلیفه لو و محمدخان استاجلو، دو مشاور اصلی شاه به دلیل آشنایی قبلی با روش‌های جنگی عثمانیان و قدرت توپخانه آنها پیشنهاد کردند که پیش از آنکه دشمن موفق به تکمیل آرایش دفاعی خود گردد، حمله را از پشت به آنها آغاز کنند. شاه اسماعیل صفوی با این پیشنهاد مخالفت کرد و آن را خلاف مرام مردانگی دانست. او گفت: «مگر ما حرامی (راهزن) هستیم… ما از جلو حمله می کنیم و خدا به ما کمک خواهد کرد.» این تصمیم به خوبی نشان می دهد شاه صفوی تا چه میزان از درک اقتضائات نظامی و سیاسی زمان خود عاجز بود و منافع ملی را درک نمی کرد.

به هر حال، این تصمیم شاه اسماعیل به یک فاجعه انجامید. در ابتدای جنگ، شاه اسماعیل دست برتر را داشت. سربازان صفوی و قزلباشان و به خصوص شخص شاه متهورانه می جنگیدند و جناح چپ لشکر عثمانی در حال نابودی بود. با این حال، سلطان عثمانی از قدرت توپخانه خود مطمئن بود. با شروع بمباران توپخانۀ عظیم عثمانی، ورق برگشت. توپ ها ارتش ایران را نابود کردند. اوضاع در یک لحظه چنان بد شد که بیم نابودی کامل ارتش ایران می رفت. در این اوضاع، شاه صفوی همچنان متهورانه می جنگید. یکی از اطرافیانش با قرآن نزد او آمد و او را قسم داد که دستور عقب نشینی صادر کند چرا که اگر شاه اسماعیل کشته شده یا اسیر شود ایران نابود می شود. شاه در حالیکه چشمانش پر از اشک بود و همچون ببری زخمی می غرید، دستور عقب نشینی صادر کرد.

سربازان عثمانی از تعقیب شاه اسماعیل اجتناب کردند. سلطان سلیم چند روز بعد فاتحانه وارد تبریز شد. او قصد داشت به اردبیل رفته و کار صفویه را یکسره کند اما به هم خوردن شرایط جوی، قطع ارتباط با کاروان های تجاری و کمبود آذوقه او را مجبور به عقب نشینی کرد. در نتیجه، سلسله نوپای صفویه از نابودی حتمی رهایی یافت اما عزت و غرور آن شکست.

جنگ چالدران به یک فاجعه انجامید. از 40 هزار سرباز ایران کمتر از چند هزار نفر زنده ماندند. تعداد کشته شدگان ایران چند برابر بیشتر از کشته شدگان عثمانی بود. بغداد برای همیشه از دست صفویه خارج شد. کردستان و بخش هایی از آذربایجان به تصرف عثمانی درآمد و تنها در زمان شاه عباس، بخشی از این اراضی تصرف شده مجددا به ایران بازگشتند.

شاه افسرده جان می دهد

سیلی چالدران بیش از همه به گوش خود شاه اسماعیل نواخته شد. تصویر شاه الهی و شکست ناپذیر در یک لحظه از بین رفت. شاه دیگر شأن و مقام گذشته  را نزد قزلباشان نداشت. اعتماد به نفس او از بین رفت. در زمان جنگ حدود 27 یا 28 سال سن داشت اما به سرعت افسرده شد. دیگر تا آخر عمر، هیچ جنگی را فرماندهی نکرد. بعد از ورود به اردبیل، عمامه ای سیاه بر سر بست و تا آخر عمر عزادار چالدران شد. او نام یکی از پسرانش را «القاص» (قصاص کننده) گذاشت و عهد کرد  تا انتقام نگیرد آرام ننشیند. با این حال، قدرت عثمانی آنقدر زیاد بود که شاه اسماعیل فهمید نمی تواند با نیزه و گرز و شمشیر جلوی توپخانه ترک ها را بگیرد. این شد که افسرده خاطر به حرم سرا پناه برد. شروع به میگساری و امردبازی (پسربازی) کرد و چنان در افیون غرق شد که سرانجام در 37 سالگی و در جوانی از دنیا رفت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا